خاطره سفرپیاده(شبی با دریا دلان عاشق)روزای آخرسفر وتامشهدفاصله زیادی نداریم.امشب روتو موکب امام حسن مجتبی(ع)بهسرمیبریم.روی پتو ازشدت خستگی درازکشیدم و دارم به اتفاقات این چندروزفکرمیکنموبرای اولین بار دلم برای خانواده تنگ شده آخه اولین باره اومده بودم سفرپیادهوازطرفیم ناراحت بودم که چفیم گم شده آخه موقعی که مادرم ونو مینداخت گردنم میگفت((ان شاالله باهمین بری اربعین زیارت شیش گوشه.))همین طورکه تواین فکرابودم دوستمصدام کرد:که اذان میگن پاشو برو وضوبگیرنم نماززودشروع میشه ها.منم پاشدم و رفتم. نمازکه تموم شدچندتاکلیپ گذاشتندرباره شهدای غو حدیث سیره شهدا...
ما را در سایت حدیث سیره شهدا دنبال میکنید
برچسب: مهمان شهدا, نویسنده: بازدید: 107 تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 19:34